غم نامه ناز گل

با سلام به همه ی دوستان عزیز به غم کده ی من خوش آمدید امیدوارم غم نا مه های

 

من مورد پسند همه قرار بگیره و ساعات خوشی در این وبلاگ داشته باشید.

 

ناز گل

نوشته شده در ۱۳٩۸/۱۱/۱۸ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط nazgol| نظرات ()




واسه اولین باره تو زندگیم  بی دلیل دلم گرفته و بغض کردم دارم شکسته های قلبم میشمارم و مرور میکنم همین و بس 
نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱ ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط nazgol| نظرات ()




این دفعه که اومدم میخام همه حرفام خلاصه بگم پس به هیچ حرفی و توضیحی میگم 

 

جدایی از کسی بهش وابسته ای خیلی سخته حتی اگه واسه مدت کوتاه باشه 

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٩ ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط nazgol| نظرات ()




دوباره سلام به همگی دوستان من برگشتم معذرت میخوام چند وقتی نبودم چون گرفتار شدم مشکلاتی واسم پیش اومد ولی حالا بازم برگشتم و خیلی خوشحالم الان با کلی ذوق دارم مینویسم که هستم و برگشتم میخوام بازم مطلب بزارم با کلی غصه و غم ولی اینبار یکمی با شادی با خوشحالی چون زندگیم عوض شده رنگ و بوی تازه گرفته درسته خیلی چیزا و خیلی کس رو از دست دادم و حسرت واسه همیشه تو دلم میمونه ولی خیلی چیزا که نداشتم و آرزوشو داشتم هم به دست اوردم داستانش مفصله بعدا براتون میگم بازم خوشحالم که برگشتم مننننن اومدددددم

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٤ ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط nazgol| نظرات ()




زندگی غمناک است دوست من

 
 و ما با آن خو گرفته ایم
 

 و چه زود به هر چیزی خومیکنیم

و این چه دردناک است !
 
 
 
 
 


رفــــــت!

پر کشیــــــــد!

روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ!

دنــــــیا برایــــــش قفــس بود....

قفســــــــــی تنـــــگ..!!

ســـــردش استــــ !!!

امشــــــب مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!!

پــــــــرواز کرد!!

خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ....

اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟؟؟

 

 

 

 

این روزها چقدر ساکت شده ام


راه گلویم بسته شده


دارم تمام حرفهایم را از چشمانم بیرون میریزم


چقدر حرفهایم خیس شدند


انگار باران میبارد.....

 

 

 

 

 

درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید، 

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...! 

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام... 

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان.... 

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس................. 
نمیــــفروشــــــــم​..!!!!

 

 

 


این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند؛
اما . . .

من جلوی دهانش را می گیرم،

وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام؛

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،

خط خطی نشود . . .!!!

 

 

 

 

فراموش کردن کسی که دوستش داری ٬ 
مثل به خاطر آوردن کسی هست که هرگزنمیشناسیش ...!



 

 

غمگین ترین جای خاطره اونجاییه که 
کم کم احساس میکنی
چهرش داره از یادت میره.....!

 

 

 

 

 

 

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام

دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو،

دردش متفاوت باشد ویرانم می کند؛

من از دست رفته ام ، شکسته ام،
می فهمی ؟

به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛

اما اشک نمی ریزم...

پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند...

 

 

 

 

 

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…

 

 

 

 

وجودت را بر ماندگارترین ستون خوبیها مینگارم
تا بدانی یادت برایم همیشه عزیز بوده و تا همیشه عزیز خواهد ماند

 

 

 

 

تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !

 

 

 

 

 

تو چه میفهمی از روزگارم...؟

      از دلتنگی ام؟

گاهی به خدا التماس میکنم خوابت را ببینم...

    می فهمی؟

  فقط خوابت را...

 

 

 

 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

 

 

خدایــــا ...


می خواهم اعتراف کنــم ،

دیگـــر نمی توانم ،

خسته ام ،

من امانت دار خوبی نیستم ،

" مـــــرا از مــن بـگــیــــر ".... 

مال خودت ،

من نمی توانـــم نگهش دارم ...!!!
دیدی که سخت نیست تنها بدون من و صبح میشود

شبها بدون من این نبض زندگی بی وقفه میزند

فرقی نمیکند با من بدون من ...

دیروز اگر چه سخت ...

امروز هم گذشت ...

طوری نمیشود فردا بدون من ... 


 
 
 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٥ ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط nazgol| نظرات ()




سردرد، دل پیچه، حالت تهوع...

کسی چه میداند؛ شاید باردارم...

از غصه هایی که هرشب با من نزدیکی میکنند...

 

 

 


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳ ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط nazgol| نظرات ()




هیس دخترها فریاد نمیزنند 

هیس دخترها بلند نمیخندند 

هیس دخترها حقی ندارند 

هیس دخترها باید ارام زندگی کنند 

هیس دخترها باید درد را تحمل کنند 

هیس دخترها باید بسوزند و بسازند

هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند " فقط به جرم دختر بودنشون "

هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند 

هیس دخترها حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهیه ترحمیمشون چاپ بشه 

هیس دخترها باید ارام بمیرند 

............ و این داستان ادامه خواهد داشت 

حق حضانت برای تو 

درد زایمان برای من 

نام خانوادگی برای تو 

زحمت خانواده برای من 

چهار عقد برای تو 

حسرت عشق برای من 

هزار صیغه برای تو 

حکم سنگسار برای من 

هوس برای تو 

عفاف برای من 

اخه این انصافه ؟و این نیز ادامه خواهد داشت 

هیس دخترها حق اعتراض ندارند 

 

هیس دخترها فریاد نمیزنند

هیس

اشک خون

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط nazgol| نظرات ()




اونقد به در نگا نکن، کسی به در نمیزنه

 

هیشکی دیگه به تنهاییت این روزا سر نمیزنه

 

هی پشت پنجره نرو، به انتظار  دیگه نشین

 

سهم تو این بی کیسه، تنها بشین روی زمین

 

تموم آدما یه روز این سرنوشتشون میشه

 

مزه ی تنها بودنو هرکی یه روزی میچشه

 

 این قصه ی غریب شدن ادامه داره تا ابد

 

باید که قید دنیارو یه روز واسه همیشه زد
 

این روزگار آدما رو بالا و پایین میبره
 

شوخی نداره با کسی، این ایستگاه آخره
 

تموم آدما یه روز این سرنوشتشون میشه


مزه ی تنها بودنو هرکی یه روزی میچشه

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط nazgol| نظرات ()





آخرين مطالب
» خوش آمدید
» اولین بار
» جدایی سخته
» دوباره سلام
» چقد دلم گرفته باز
» غصه و غم
» هیس دخترها فریاد نمیزنند
» مزه تنهایی
» دلیل تنهایی
» دلم یک تصادف جدی میخواهد

Design By : RoozGozar.com